|
بعد از 2 سال 6 ماه
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠۳:٤۸ ب.ظ
سلام بر دوستان با معرفتم نزدیک 2 سال و 6 ماه که وبلاگم را بروز نکردم. اما بعضی وقت ها میومدم و یه سری می زدم از اینکه می دیدم بعضی از دوستانم هنوز منا یادشون نرفته خوشحال می شدم. امروز تصمیم گرفتم بیام و چند خطی بنویسم.. امروز دقیقا 2 سال و 1 روزه که من و همسرم زندگی مشتکر خودمون را شروع کردیم و با هم زیر یک سقف زندگی می کنیم. من عاشقانه همسرم را دوست دارم و او هم عاشقانه من را دوست داره. از زندگی مشترکم خیلی راضی هستم و امیدوارم همه جونها خوشبخت بشن. یک پند خواهرانه به همه دوستانه خودم دارم زندگی بالا و پایین های بسیاری داره. سعی کنید در زندگی اول از همه به خدا توکل کنید و بعد از اون عاشق باشید. اگر این دو رویه را ادامه دهید هیج وقت کم نمی آرید. از همه دوستانم علی حمید. کامیار . نادر و خیلی های دیگه که وقت و حافظه ام یاری نمی کنه که اسمشون را بگم تشکر می کنم. امیدوارم خوشبخت باشین. درپناه حق
خداحافظ برای همیشه
جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸۸:٥٦ ب.ظ
سلام بر دوستانم تشکر می کنم از دوستان خوب و با معرفتم، که من را فراموش نکردن. متاسفانه به دلیل مشغله کاری دیگه نمی تونم آپ کنم و برای همیشه ازتون خداحافظی می کنم. بهترین باشید.
یه پند دوستانه همیشه خواسته هاتون را از خدا بخواهید. نه بنده اش! باور کنید اگه به صلاحتون باشه بهتون می ده. اونجوری که اصلا باورتون نشه. من امتحان کردم و بهترین ها نصیبم شد. در پناه حق باشید. بدرود
یه جوره دیگه...
چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸۱:٠٧ ق.ظ
سلام. چه سلامی؟ یه سلام 2 بعدنصف شبی. یه سلام با دست چسب خورده. یه سلام خنک(جلوی باد کولر) یه سلام بعد از خوردن اولین افطاری مهمان شده اونم خونه دایی همسر عزیزم. بعد از کلی از این سلاما . بگم قصد آپ کردن نداشتم. به توصیه دوستمون نادر که توی پست قبلی نظر داده بودن آپ کردم. نمی دونستم چی بنویسم و چی بگم. آهان.... دیروز بعد از ظهر با حال کاملا نا مناسبی به پزشک خانوادگیمون مراجعه کردم و ایشون سریعا برای بنده دستور بستری شدن و وصل سرم نوشتن. و از اونجایی که بنده از رفتن به بیمارستان در شب فوق العاده فراری هستم. به حرف ایشون گوش ندادم و با حالی بد از بدتر امروز صبح راهی بیمارستان شدیم و سرم بهمون وصل کردن. بهنگام ورود، بیمارستان ارام بود و لی چندتا از تختها پر بود. بعد از مدتی که اینکار خداوند می خواست صدای منا در بیاره. شروع شد پر از سر و صدا. بیمار قلبی که از نیومدن متخصص قلبش شاکی بود. خانم پرستاری که چندین بار پیج شد. بچه کوچیکی که کنارتخت من بستری بود و تشنج داشت و مرتب گریه می کرد. و بنده کاملا کلافه شدم. همیشه از رفتن به بیمارستان به عنوان همراه بیمار خوشم می یومد ولی چون ایندفعه خودم بیمار بودم و مجبور بودم بشینم تا این سرم تموم بشه کلا ریخته بودم بهم. این سرم هم که به دلیل افتاد فشار بنده داده بودن با اینکه با سرعت زیادی همراه بود ولی اینکار قصد تمام شدن نداشت. نمی دونم اصلا روی پام بنده نبودم . همش می گفتم خدایا زودتر تموم بشه. برم خونه. حالم که خوب نبود احساس می کردم دارم بدتر میشم. در این اوضاع و احوالی شلوغ پلوغی . گل بودم و به چمن نیز آراسته شد( نمی دونم درست گفتم یانه!!) حالا.. تصادفی اوردن!!!!!. حالا بیا و ببین، پر پلیس و مامور اورژانس و پرستار به اینو ر و اونور می دویدن. ازش می پرسدن اسمت چیه جواب نمی داد. یکی دیگه را اوردن گریه می کرد. موبایل یارو زنگ می زد هیچکی جواب نمی داد. بعد وسط این ماجرا رئیس بیمارستان که یه خانم دکتر هم هست. با سلام و خسته نباشی و خوب هستین و چه خبر یه دکتر دیگه را آورده و داره به پرستارا معرفی می کنه. من فقط مونده بودم این پرستاره چطوری در یه لحظه هم داشت زخم اون مریض تصادفی را پاک می کرد و هم داشت با همراه بیمار قلبی چک و چونه می زد و هم داشت با این خانم دکتر جدید و رئیس بیمارستان قربونتون برم و نماز روزه هاتون قبول باشه و آخر ماه بهمون پاداش بدین و غیره. حالا این زبونی های بماند اون تصادفی که اصلا اسمشم نمی دونستن زیر دست اینا بود.!!!!! دلم خیلی به حالش سوخت.!!! که یهو دیدم به به به به . سرمم تموم شد. گفتم مامان گلم برو بگو بیاد باز کنه بریم خونمون که دیگه اگه سالمم بودم دارم مریض میشم. خانم پرستار که حواسش به رئیس و تصادفی و دکتر متخصص قلبی که با 4 ساعت تاخیر اومده بود پرید بالا سر ما. و آنچنان این سوزن سرم را از توی دست ما کشید بیرون که خدا می دونی و دست برجسته و سیاه شده بنده . که الانم دارم نگاش می کنم.. بعد جالب اینجاست پدر گرامی میره پذیرش ببنه حساب وصل کردن سرما بکنه. میگن آقا با بیمه نیست!. حالا خدا رحم کرده همه چیزشم از خودمون بود فقط اینا وصل کردن. خدا برای اونی که نداره بسازه.!!! دیگه هیچی بنده بعد از درآوردن این سوزن 2تا پا داشتم یه 7-8 دیگم قرض کردم و با سرعت تمام به سمت ماشین پدر دویدم. اومدم خونه به برادم می گم. نمی دونم منی که هیچ ابای از رفتن به بیمارستان نداشتن. ولی این دفعه روی پام بند نبودم و می خواستم سریعا بر گردم خونه. یه حرف جالبی زد. گفت تو همیشه عمودی رفتی. ایندفعه افقی رفتی برای همین بود!!. دیدم راست می گه نا خداگاه یاد حرف همسر یکی از دوستانم که در اثر سانحه تصادف از ناحیه کمر قطع نخاع شد افتادم. یه بار بهم گفت. مهشید خانم خیلی سخته یه عمر از بالا یه جوری به مردم نگاه کنی. بعد مجبور بشی از پایین یه جور دیگه نگاه کنی. اینم ماجرای امروزه ما. با اجازتون برم بخوام. البته اگه خواب برم. تا فردا صبح سر کلاس خیاطی به جا پارچه دستما نبرم. این ماه مبارکی برای مریضها و مشکل دارها و اونایی که بهتون التماس دعا می گن. سر سفره افطار چه روزه بودین جه نبودین. یه جوره دیگه دعا کنید. التماس دعای یه جوره دیگه.
اگر گفتین!!!!
پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۸۱:٥٧ ق.ظ
اگر گفتین فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه ؟ در انگلیس شما یک کیف اسکناس می برین و باهاش یک ماشین می خرین ، اما در ایران شما یک ماشین اسکناس می برین و باهاش یک کیف می خرین. اگر گفتین فرق گردش کردن در تهران و پاریس چیه ؟ در پاریس هروقت شما خواستید گردش کنید از ماشین پیاده می شین و در تهران هروقت خواستید گردش کنید سوار ماشین می شید.
اگر گفتین فرق یک مجرم در ایران با یک مجرم در جاهای دیگر چیه ؟
اگر گفتین فرق محل کار ایرانیها و آمریکائیها چیه ؟
" از کجا آوردی " و... بدبخت می شود ! اگر گفتین فرق یک زندانی در ایران و یک زندانی در اروپا و آمریکا چیه ؟
اگر گفتین تفاوت دشمن در ایران و جاهای دیگر دنیا چیه ؟
پ.ن: ارسال شده توسط استادم( مقیم در خارج از کشور)
..........
سهشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸۱:٠۳ ق.ظ
بیاموزیم که 1. با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند. 3. از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید. 4. تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم. 5. از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. 6. بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است. 7. کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن. 8. از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند. 9. دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم. 10. از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.
پ.ن: استادم برام فرستادن.
رموز موفقیت
پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٧۸:٢٥ ب.ظ
ما میتوانیم از اکنون خود فراتررفته و به آرزوهایخود دسترسی پیدا کنیم. برای رسیدن به هدف،برنامه ریزی دقیقی لازم است، باید نحوه عملکردهر چیز را به خاطر بسپاریم هیچ چیز در خطمستقیم سیر نمیکند و نیز هیچ هدفی مستقیم وبدون تلاش به دست نمیآید.
یه روز .......
چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧۱۱:٥۱ ب.ظ
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .!!!
پ.ن: ارسال شده از طرف یک دوست.
ازدواج
سهشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧۱٠:۳۳ ب.ظ
سلام بر دوستان خوبم از اینکه یه مدت غیبت داشتم ببخشید. راستش هر دختری توی یه سنی باید برای ادامه راه یه همسفر انتخاب کنه. و اینکار هم سنت پیغمبری و هم یه واقعیت اجتماعیه. به لطف و مرحمت الهی من هم در ۶ اذرماه برای ادامه زندگیم یه همسفر یه شریک یه همسر یه دوست خوب انتخاب کردم. و از اون روز به بعد یه احساس دیگه نسبت به زندگی و اتفاقات اطراف دارم. همسرم را دیوانه وار دوست دارم و از اینکه خدا همچین همسری نصیبم کرده سپاسگذرم. و همینجا به همسرم می گم:
***احسان عزیزم دوستت دارم***
پ. ن : * دوستان خوبم، برای انتخاب همسر به ندای عقل و دل با هم گوش دهید . * از خداوند برای انتخاب همسر خوب کمک بخواهید. * معیارهای و آروزهایتان را از هم جدا کنید و به معیارها بیشتر از آروزها اهمیت بدهید. چون آروزها با گذر زمان تغییر می کند ولی این معیارها هستند که تغییر نمی کنن. * در اینکار همیشه مشورت کنید و از با تجربه ها کمک بگیرید. * زندگی سختتر از اون چیزی که در فیلم های تلویزییونی می بینیم. پس کسی را انتخاب کنید که بیشتر به فکر مبارزه با مشکلات باشه تا مدل مو و لباس خودش. *زندگی با یه همسفر خیلی زیباتر از تنهایه، با کمترین شرایطم شده یه زندگی جدید را تجربه کنید.
با آروزی خوشبختی برای تک تک شما عزیزان.
داستان کوتاه ولی واقعی
سهشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧۱۱:۱٦ ب.ظ
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
پ.ن: استادم برام فرستادن.
اگه به جایی رسیدیم. اصالتمون را از دست ندیم.....
چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٧۸:٥٩ ب.ظ
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:
پ.ن: استادم برام فرستادن. |
