امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



بعد از 2 سال 6 ماه یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠۳:٤۸ ‎ب.ظ

سلام بر دوستان با معرفتم

نزدیک 2 سال و 6 ماه که وبلاگم را بروز نکردم. اما بعضی وقت ها میومدم و یه سری می زدم از اینکه می دیدم بعضی از دوستانم هنوز منا یادشون نرفته خوشحال می شدم.

امروز تصمیم گرفتم بیام و چند خطی بنویسم..

امروز دقیقا 2 سال و 1 روزه که من و همسرم زندگی مشتکر خودمون را شروع کردیم و با هم زیر یک سقف زندگی می کنیم. من عاشقانه همسرم را دوست دارم و او هم عاشقانه من را دوست داره.

از زندگی مشترکم خیلی راضی هستم و امیدوارم همه جونها خوشبخت بشن.

یک پند خواهرانه به همه دوستانه خودم دارم زندگی بالا و پایین های بسیاری داره. سعی کنید در زندگی اول از همه به خدا توکل کنید و بعد از اون عاشق باشید.

اگر این دو رویه را ادامه دهید هیج وقت کم نمی آرید.

از همه دوستانم علی حمید. کامیار . نادر و خیلی های دیگه که وقت و حافظه ام یاری نمی کنه که اسمشون را بگم تشکر می کنم. امیدوارم خوشبخت باشین.

درپناه حق

خداحافظ برای همیشه جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸۸:٥٦ ‎ب.ظ

 

سلام بر دوستانم

تشکر می کنم از دوستان خوب و با معرفتم، که من را فراموش نکردن.

متاسفانه به دلیل مشغله کاری دیگه نمی تونم آپ کنم و برای همیشه ازتون خداحافظی می کنم.

بهترین باشید.

 

یه پند دوستانه همیشه خواسته هاتون را از خدا بخواهید. نه بنده اش!

باور کنید اگه به صلاحتون باشه بهتون می ده. اونجوری که اصلا باورتون نشه.

من امتحان کردم و بهترین ها نصیبم شد.

در پناه حق باشید.

بدرود

 

یه جوره دیگه... چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸۱:٠٧ ‎ق.ظ

سلام.

چه سلامی؟ یه سلام 2 بعدنصف شبی. یه سلام با دست چسب خورده. یه سلام خنک(جلوی باد کولر) یه سلام بعد از خوردن اولین افطاری مهمان شده اونم خونه دایی همسر عزیزم.

بعد از کلی از این سلاما . بگم قصد آپ کردن نداشتم. به توصیه دوستمون نادر که توی پست قبلی نظر داده بودن آپ کردم.

نمی دونستم چی بنویسم و چی بگم. آهان....

دیروز بعد از ظهر با حال کاملا نا مناسبی به پزشک خانوادگیمون مراجعه کردم و ایشون سریعا برای بنده دستور بستری شدن و وصل سرم نوشتن.

و از اونجایی که بنده از رفتن به بیمارستان در شب فوق العاده فراری هستم. به حرف ایشون گوش ندادم و با حالی بد از بدتر امروز صبح راهی بیمارستان شدیم و سرم بهمون وصل کردن.

بهنگام ورود، بیمارستان ارام بود و لی چندتا از تختها پر بود. بعد از مدتی که اینکار خداوند می خواست صدای منا در بیاره. شروع شد پر از سر و صدا. بیمار قلبی که از نیومدن متخصص قلبش شاکی بود. خانم پرستاری که چندین بار پیج شد. بچه کوچیکی که کنارتخت من بستری بود و  تشنج داشت و مرتب گریه می کرد.

و بنده کاملا کلافه شدم. همیشه از رفتن به بیمارستان به عنوان همراه بیمار خوشم می یومد ولی چون ایندفعه خودم بیمار بودم و مجبور بودم بشینم تا این سرم تموم بشه کلا ریخته بودم بهم. این سرم هم که به دلیل افتاد فشار بنده داده بودن با اینکه با سرعت زیادی همراه بود ولی اینکار قصد تمام شدن نداشت.

نمی دونم اصلا روی پام بنده نبودم . همش می گفتم خدایا زودتر تموم بشه. برم خونه.  حالم که خوب نبود احساس می کردم دارم بدتر میشم. در این اوضاع و احوالی شلوغ پلوغی . گل بودم و به چمن نیز آراسته شد( نمی دونم درست گفتم یانه!!) حالا.. تصادفی اوردن!!!!!. حالا بیا و ببین، پر پلیس و مامور اورژانس و پرستار به اینو ر و اونور می دویدن. ازش می پرسدن اسمت چیه جواب نمی داد. یکی دیگه را اوردن گریه می کرد. موبایل یارو زنگ می زد هیچکی جواب نمی داد. بعد وسط این ماجرا رئیس بیمارستان که یه خانم دکتر هم هست. با سلام و خسته نباشی و خوب هستین و چه خبر یه دکتر دیگه را آورده و داره به پرستارا معرفی می کنه. من فقط مونده بودم این پرستاره چطوری در یه لحظه هم داشت زخم اون مریض تصادفی را پاک می کرد و هم داشت با همراه بیمار قلبی چک و چونه می زد و هم داشت با این خانم دکتر جدید و رئیس بیمارستان قربونتون برم و نماز روزه هاتون قبول باشه و آخر ماه بهمون پاداش بدین و غیره. حالا این زبونی های بماند اون تصادفی که اصلا اسمشم نمی دونستن زیر دست اینا بود.!!!!! دلم خیلی به حالش سوخت.!!! که یهو دیدم به به به به . سرمم تموم شد. گفتم مامان گلم برو بگو بیاد باز کنه بریم خونمون که دیگه اگه سالمم بودم دارم مریض میشم.

خانم پرستار که حواسش به رئیس و تصادفی و دکتر متخصص قلبی که با 4 ساعت تاخیر اومده بود پرید بالا سر ما. و آنچنان این سوزن سرم را از توی دست ما کشید بیرون که خدا می دونی و دست برجسته و سیاه شده بنده . که الانم دارم نگاش می کنم..

بعد جالب اینجاست پدر گرامی میره پذیرش ببنه حساب وصل کردن سرما بکنه. میگن آقا با بیمه نیست!. حالا خدا رحم کرده همه چیزشم از خودمون بود فقط اینا وصل کردن. خدا برای اونی که نداره بسازه.!!!

دیگه هیچی بنده بعد از درآوردن این سوزن 2تا پا داشتم یه 7-8 دیگم قرض کردم و با سرعت تمام به سمت ماشین پدر دویدم.

اومدم خونه به برادم می گم. نمی دونم منی که هیچ ابای از رفتن به بیمارستان نداشتن. ولی این دفعه روی پام بند نبودم و می خواستم سریعا بر گردم خونه. یه حرف جالبی زد. گفت تو همیشه عمودی رفتی. ایندفعه افقی رفتی برای همین بود!!.

دیدم راست می گه نا خداگاه یاد حرف همسر یکی از دوستانم که در اثر سانحه تصادف از ناحیه کمر قطع نخاع شد افتادم. یه بار بهم گفت. مهشید خانم خیلی سخته یه عمر از بالا یه جوری به مردم نگاه کنی. بعد مجبور بشی از پایین یه جور دیگه نگاه کنی.

اینم ماجرای امروزه ما.

با اجازتون برم بخوام. البته اگه خواب برم. تا فردا صبح سر کلاس خیاطی به جا پارچه دستما نبرم.

این ماه مبارکی برای مریضها و مشکل دارها و اونایی که بهتون التماس دعا می گن. سر سفره افطار چه روزه بودین جه نبودین. یه جوره دیگه دعا کنید.

التماس دعای یه جوره دیگه.

 

اگر گفتین!!!! پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۸۱:٥٧ ‎ق.ظ

 

اگر گفتین فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه ؟

در انگلیس شما یک کیف اسکناس می برین و باهاش یک ماشین می خرین ، اما در ایران شما یک ماشین اسکناس می برین و باهاش یک کیف می خرین.
 

اگر گفتین فرق گردش کردن در تهران و پاریس چیه ؟

در پاریس هروقت شما خواستید گردش کنید از ماشین پیاده می شین و در تهران هروقت خواستید گردش کنید سوار ماشین

می شید.

         

اگر گفتین فرق یک مجرم در ایران با یک مجرم در جاهای دیگر چیه ؟
در همه جا آدم اول جرمش معلوم میشه و بعد زندانی میشه ، اما در ایران آدم اول زندانی میشه و بعد جرمش معلوم میشه 

 
اگر گفتین فرق یک تخم مرغ در تهران و مسکو چیه ؟
در مسکو اگه تخم مرغ را زیر مرغ بذارن بعد از ۲۱ روز احتمالا یک جوجه از تخم مرغ بیرون میاد ولی در تهران پس از ۲۱ روز ممکن است از تخم مرغ هر موجودی بیرون بیاید حتی یه رئیس جمهور
 

 

اگر گفتین فرق محل کار ایرانیها و آمریکائیها چیه ؟
مردم آمریکا در خانه استراحت می کنند و در اداره کار می کنند و در خیابان تفریح ، اما مردم ایران در خانه تفریح می کنند ، در اداره استراحت می کنند و در خیابان کار !


اگر گفتین فرق یک نویسنده ایرانی با یک نویسنده آلمانی چیه ؟
یه نویسنده آلمانی وقتی نوشته هاش چاپ شد معروف می شود و بالا می رود اما در ایران وقتی جلوی چاپ نوشته هایش گرفته شد معروف می شود و به پایین ( سیاه چال ) می رود .


اگر گفتین فرق یک تاجر ایرانی با یه تاجر عرب چیه ؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت می شود ، اما تاجر ایرانی از وقتی شناخته شد ناموفق و زالوی اقتصادی  و

" از کجا آوردی " و...  بدبخت می شود ! 

اگر گفتین فرق یک زندانی در ایران و یک زندانی در اروپا و آمریکا چیه ؟
در اروپا و آمریکا وقتی کسی به زندان می رود اعتبارش را از دست می دهد ، اما در ایران وقتی کسی زندانی می شود  اعتبار بدست می آورد .


اگر گفتین فرق یک آدم موفق در ایران با سایر نقاط جهان در چیه ؟
در همه جای دنیا وقتی کسی موفق میشه همه به او نزدیک میشن و با او شریک میشن و به او کمک می کنن اما در ایران وقتی کسی موفق بشه همه از اون فاصله میگیرن و ارتباطشونو قطع می کنن و جلوی کارشو میگیرن !


اگر گفتین فرق سیستم اداری ایران با سیستم اداری کانادا چیه ؟
سیستم اداری کانادا چون کار مردم را راه می اندازد از آنها پول میگیره ولی سیستم اداری ایران چون جلوی کار مردم رو میگیره و اونارو سر میدوونه ازشون پول میگیره 

اگر گفتین فرق یک ماشین در ایران و بلژیک چیه ؟
در بلژیک وقتی شما ماشین می خرید دائما قیمت آن کم می شود ولی در ایران دائما قیمت آن زیاد می شود .

 

اگر گفتین تفاوت دشمن در ایران و جاهای دیگر دنیا چیه ؟
در همه جای دنیا آدم وقتی دشمن داشته باشه جلوی کارش گرفته میشه ولی در ایران وقتی آدم دشمن داشته باشه تازه انگیزه کار پیدا می کنه !



اگر گفتین تفاوت موسیقی در تهران با موسیقی در جاهای دیگه دنیا چیه ؟
در همه جای دنیا وقتی موسیقی در اماکن عمومی پخش می شود صدای آن زیاد است و وقتی در خانه پخش می شود صدای آن را کم می کنند ، اما در ایران وقتی موسیقی را در خانه پخش می کنند صدای آنرا زیاد می کنند و وقتی در مکان عمومی آنرا پخش می کنند صدای آنرا کم می کنند !

 

 

پ.ن: ارسال شده توسط استادم( مقیم در خارج از کشور)

.......... سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸۱:٠۳ ‎ق.ظ

بیاموزیم که

1. با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2. با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می‌کند.

3. از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.

4. تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.

5. از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6. بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

7. کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.

8. از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.

9. دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.

10. از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.

 

پ.ن: استادم برام فرستادن.

رموز موفقیت پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٧۸:٢٥ ‎ب.ظ

 

ما می‌توانیم‌ از اکنون‌ خود فراتررفته‌ و به‌ آرزوهای‌خود دسترسی‌ پیدا کنیم‌. برای‌ رسیدن‌ به‌ هدف‌،برنامه‌ ریزی‌ دقیقی‌ لازم‌ است‌، باید نحوه‌ عملکردهر چیز را به‌ خاطر بسپاریم‌ هیچ‌ چیز در خطمستقیم‌ سیر نمی‌کند و نیز هیچ‌ هدفی‌ مستقیم‌ وبدون‌ تلاش‌ به‌ دست‌ نمی‌آید.
برای‌ خوشبختی‌ و موفقیت‌ چه‌ کنیم‌؟

-1
باید بدانیم‌ که‌ آ دم‌های‌ موفق‌، آنقدرهابرجسته‌، با استعدادو یا منحصر به‌ فرد نیستند، آنهافقط توانسته‌اند نحوه‌ کارکرد هر چیز این‌ جهان‌رادرک‌ کنند و بفهمند که‌ پیشرفت‌ خود آنها نیزمطابق‌ بر اصولی‌ است‌ که‌ بر محیط پیرامون‌ آنهاحاکم‌ است‌. آنها می‌دانند که‌ تصحیح‌ مداوم‌ وپیوسته‌، راه‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ است‌، در این‌ باره‌بارها از مسیر منحرف‌ می‌شوند، اشتباه‌ را اصلاح‌می‌کنند و دوباره‌ به‌ راه‌ اصلی‌ بر می‌گردند. در راه‌رسیدن‌ به‌ هر هدف‌ می‌توانیم‌ به‌ شهامت‌ و اراده‌قویتر دست‌ یابیم‌، برقدرت‌ متقاعد سازی‌ خویش‌بیفزاییم‌، انظباط فردی‌ را بیاموزیم‌، توان‌ و طاقت‌خویش‌ را افزایش‌ دهیم‌ و اعتماد به‌ نفس‌ خودرابالا ببریم‌.

-2
همیشه‌ به‌ موفقیت‌ و پیروزی‌ باورداشته‌باشید و به‌ خود تلقین‌ کنید که‌ «من‌ می‌توانم‌»،«من‌موفق‌ خواهم‌ شد» فکر ناکامی‌ رااز سر بیرون‌برانید چون‌ طرز تفکر شما، شما را به‌ سوی‌خوشبختی‌ سوق‌ خواهد داد.

-3
هرگاه‌ به‌ توانایی‌ خود برای‌ موفقیت‌ شک‌کردید، به‌ موانعی‌ فکر کنید که‌ دیگران‌ بر آن‌ چیره‌شده‌اند.

-4
درراه‌ رسیدن‌ به‌ موفقیت‌ و خوشبختی‌، بامشکلات‌ زیادی‌ مواجه‌ می‌شویم‌ که‌ باید آنها رابپذیریم‌ و بدانیم‌ که‌ مشکلات‌، بخشی‌ از میراث‌جهان‌ هستند که‌ ما را برای‌ رهایی‌ از خود به‌ سوی ‌یادگیری‌ و تجربه‌ می‌ رانند. بنابراین‌ با مشکلات‌مبارزه‌ کنید و آنها را باتلاش‌ و کوشش‌ پشت‌ سربگذارید تا در زندگی‌ پیروز شوید، به‌ قول‌هوراس‌، «بدبختی‌ نبوغ‌ را نمایان‌ می‌سازد وخوشبختی‌ آن‌ را می‌پوشاند».

-5
از اشتباهات‌ و شکستهای‌ خود، درس‌بگیرید و اشتباه‌ را به‌ منزله‌ یک‌ رویداد بزرگ‌ ونابخشودنی‌ تلقی‌ نکنید و جنبه‌ مثبت‌ آن‌ رادر نظربگیرید. مااز شکستهای‌ خود به‌ مراتب‌، بیشتر ازپیروزی‌ هایمان‌ درس‌ می‌گیریم‌ زیرا وقتی‌ بازنده‌می‌شویم‌ به‌ فکر، تأمل‌، تجزیه‌، تحلیل‌ وسازماندهی‌ مجدد می‌پردازیم‌ و طرح‌ها وتاکتیک‌های‌ تازه‌ بنا می‌کنیم‌، اما وقتی‌ برنده‌می‌شویم‌، فقط جشن‌ می‌گیریم‌ و چیز تازه‌ای‌ یادنمی‌گیریم‌ و این‌ خود دلیل‌ دیگری‌ برای‌ گرامی‌داشتن‌ اشتباهات‌ است‌. پس‌ بیایید درهر موردی‌انتظار خطا از خود داشته‌ باشیم‌، زیرا شکست‌خوردن‌ هرگز مایه‌ شرمساری‌ نیست‌،شرمساری‌ تنهااز تلاش‌ نکردن‌ است‌.

-6
رسیدن‌ به‌ هر هدفی‌، همیشه‌ مستلزم‌ قبول‌خطر و ریسک‌ است‌،تا انسان‌ احتیاط را کنارنگذارد به‌ هدف‌ نمی‌رسد. بر زمین‌، قانونی‌ حاکم‌است‌ که‌ رسیدن‌ به‌ پاداش‌ را به‌بهای‌ قبول‌ خطرتضمین‌ می‌کند و جز این‌ راه‌، راه‌ دیگری‌ وجودندارد، بنابراین‌ برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ هر چیز بایدخطرات‌ آن‌ راهم‌ پذیرفت‌، برای‌ آنکه‌ راه‌ رفتن‌را یاد بگیریم‌،خطر زمین‌ خوردن‌ وصدمه‌ دیدن‌رابپذیریم‌، برای‌ پول‌ درآوردن‌ باید خطرورشکستگی‌ راهم‌ پذیرفت‌ و برای‌ پیروز شدن‌ درمسابقه‌های‌ مختلف‌، باید احتمال‌ باختن‌ آن‌ راهم‌در نظربگیریم‌. ما حق‌ انتخاب‌ داریم‌ انتخاب‌ میان‌زندگی‌ واقعی‌ یازیستن‌ نباتی‌. انتخاب‌ شغل‌، شروع‌یک‌ کسب‌، تشکیل‌ خانواده‌، همه‌ ریسک‌ است‌خلاصه‌ اینکه‌ زندگی‌ یک‌ ریسک‌ است‌. پس‌ بیاییدخطرکنیم‌ وشاهدثمرات‌ آن‌ باشیم‌.

-7
برای‌ نتیجه‌گیری‌ بهتر باید جدی‌ باشیدوجسارت‌ و تعهد داشته‌ باشید، هیچ‌ چیز قادر به‌متوقف‌ ساختن‌ اراده‌ انسانی‌ که‌ حق‌ زندگی‌ خودرادرگرو پیشبرد هدفش‌ می‌گذارد نیست‌.

 -8
برای‌ موفق‌ شدن‌ به‌ تلاش‌ نیاز داریم‌.وقتی‌ غفلت‌ می‌کنیم‌، پیشرفتی‌ درامور حاصل‌نمی‌شود، حداکثر توان‌ خود را به‌ کار ببرید،هدف‌ نهایی‌ مهم‌ است‌ ولی‌ نباید تمام‌ تمرکز وتلاش‌ خود را منحصر به‌ آن‌ هدف‌ بکنید. به‌ خاطرعشق‌ به‌ کار و مسئولیت‌، تلاش‌ کنید واز آن‌ لذت‌ببرید. نتایج‌ نهایی‌ (دیر یازود) فرامی‌ رسند، زیرااین‌ یک‌ قانون‌ است‌. اگر نتایج‌ تاخیر داشتند یادرآن‌ زمانی‌ که‌ همواره‌ شما انتظارشان‌ رامی‌کشیدید از راه‌ نرسید، مایوس‌ وناامید نشوید واجازه‌ ندهید که‌این‌مسئله‌ تمام‌ هفته‌(یاسال‌)شمارا خراب‌ کند، بدانید که‌ جهان‌ هستی‌ منصف‌وعادل‌ است‌ واگر زحمت‌ بکشید پاداش‌ آن‌ راخواهید دید و موفق‌ خواهید شد. برداشت‌ امروزما از زندگی‌ حاصل‌ کاشته‌های‌ دیروز ماست‌.

-9
برهدف‌ خود پافشاری‌ کنید، پافشاری‌ جزءمشترک‌ تمامی‌ موفقیت‌های‌ چشمگیر است‌.پافشاری‌ عامل‌ اصلی‌ پیروزی‌ است‌ و انسان‌های‌موفق‌ به‌ خوبی‌ از آن‌ آگاهند زیرا دلیل‌ موفقیت‌خود را تلاش‌ خستگی‌ناپذیر دانسته‌اند. البته‌مواقعی‌ هم‌ هست‌ که‌ نا امید شدن‌ و دست‌ از تلاش‌کشیدن‌ از زیرکانه‌ترین‌ حرکت‌ است‌. وقتی‌ کشتی‌در حال‌ غرق‌ شدن‌ است‌، دیگر وقت‌ بیرون‌پریدن‌ است‌، ما نباید کله‌ شقی‌ را با پافشاری‌ اشتباه‌ بگیریم‌. اگر از شغل‌ خود بیزارید، اگر محل‌ زندگی‌خودرا دوست‌ ندارید یا در جایی‌ دیگرموقعیت‌های‌ بهتری‌ برای‌ خود می‌بینید، گاهی‌بهترین‌ راه‌ حل‌ بیرون‌ زدن‌ است‌.
شکوه‌ و عظمت‌ و ازرش‌ واقعی‌ هدف‌ در تداوم ‌راه‌ و تحمل‌ آن‌ و حتی‌ گذشت‌ تن‌ از خویش‌است‌. از زخم‌ زبانها و طعنه‌های‌ این‌ و آن‌ دلخورنباشید اگر بخواهید واراده‌ کنید می‌توانید پیروز وخوشبخت‌ باشید. پس‌ با تلاش‌ برای‌ رسیدن‌ به‌هدف‌ها، حتما خوشبخت‌ خواهید بود.

یه روز ....... چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧۱۱:٥۱ ‎ب.ظ

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه

نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می

گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه

باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام

دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او

پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان

داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز

گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو

توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها

گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .!!!

پ.ن: ارسال شده از طرف یک دوست.

ازدواج سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧۱٠:۳۳ ‎ب.ظ

سلام بر دوستان خوبم

از اینکه یه مدت غیبت داشتم ببخشید.

راستش هر دختری توی یه سنی باید برای ادامه راه یه همسفر انتخاب کنه.

و اینکار هم سنت پیغمبری و هم یه واقعیت اجتماعیه.

به لطف و مرحمت الهی من هم در ۶ اذرماه برای ادامه زندگیم یه همسفر یه شریک یه همسر یه دوست خوب انتخاب کردم.

و از اون روز به بعد یه احساس دیگه نسبت به زندگی و اتفاقات اطراف دارم.

همسرم را دیوانه وار دوست دارم و از اینکه خدا همچین همسری نصیبم کرده سپاسگذرم.

و همینجا به همسرم می گم:

 

***احسان عزیزم دوستت دارم***

 

 پ. ن :

* دوستان خوبم، برای انتخاب همسر به ندای عقل و دل با هم گوش دهید .

* از خداوند برای انتخاب همسر خوب کمک بخواهید.

* معیارهای و آروزهایتان را از هم جدا کنید و به معیارها بیشتر از آروزها اهمیت بدهید. چون آروزها با گذر زمان تغییر می کند ولی این معیارها هستند که تغییر نمی کنن.

* در اینکار همیشه مشورت کنید و از با تجربه ها کمک بگیرید.

* زندگی سختتر از اون چیزی که در فیلم های تلویزییونی می بینیم. پس کسی را انتخاب کنید که بیشتر به فکر مبارزه با مشکلات باشه تا مدل مو و لباس خودش.

*زندگی با یه همسفر خیلی زیباتر از تنهایه، با کمترین شرایطم شده یه زندگی جدید را تجربه کنید.

 

با آروزی خوشبختی برای تک تک شما عزیزان.

 

 

داستان کوتاه ولی واقعی سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧۱۱:۱٦ ‎ب.ظ

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است


همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

 

 

پ.ن: استادم برام فرستادن.

اگه به جایی رسیدیم. اصالتمون را از دست ندیم..... چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٧۸:٥٩ ‎ب.ظ

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

پ.ن: استادم برام فرستادن.