امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



دوستي. تنهايی. خداحافظييييييييييييييييييييی......... یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦۳:٤٢ ‎ب.ظ

دل من دیر زمانی ست که می پندارد  

دوستی نیز گلی ست  

مثل نیلوفر نازساقه ای ترد و ظریفی دارد   

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد   

جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد   

گر به آن گونه که بایست به بار آید   

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید  

آن چنان با تو در آمیزد این روح لطیف  

که تمنای وجودت همه او باشد و بس  

بی نیازت سازد از همه چیزو همه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است  

تا در آن دوست نباشد همه دلها بسته است  

دوست می باید داشت.  

دوست می باید داشت.   

دوست می باید داشت.   

دوست می باید داشت.  

ஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜ 

 زچشم حیله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را 

 و آن تاجی که از گل های لادن

 در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم  

 به یک افسون بی پایان و سر گردان  

خزان کرد م 

 نه تنها عشق تو هر عشق دیگر را به دل کشتم  

و تنها می روم این راه را با دیده ای پر خون

اگر اشکی پدید آید از این رفتن 

بدان هر قطره اش پیمانه ای اندوه  بر خون است 

ஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜஜ                

سلام بر دوستان با معرفت و خوبم

برای مدتی نمی تونم در خدمتتون باشم چون باید برای امتحاناتم وقت بذارم و نمی تون بایم به روز  کنم. ازاین بابات خودم خیلی ناراحتم. ولی قول می دم اگه تونستم هم بهتون سر بزنم و هم نظراتتون را بخونم البته........؟؟؟ اگه تونستم!!!؟؟؟

برام دعا کنید که امتحاناتم را خوب پاس کنم. آخرین امتحانم 19تیر......... پس تااون موقع

خداحافظ دوستان عزیزم

 

همسفر دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦۳:٢٠ ‎ب.ظ

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ای کوچک و بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.دست به دعا شدند.
برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.
 نخست از خدا غذا خواستند.فردا,مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن, آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
 هفته ی بعد,مرد اول از خدا همسر و همدم خواست,فردا کشتی دیگری غرق شد,زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.
 دست آخر, مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت. 
 مرد دوم خواست بدون مرد دوم,به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت,مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد,چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد(همین جا بماند بهتر است)
 زمان حرکت کشتی,ندایی از آسمان آمد:"چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟"
پاسخ داد:"این نعمت هایی که بدست آوردام, همه مال خودم است,همه را خود در خواست کرده ام.درخواست های او که پذیرفته نشد.پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا,مرد را سرزنش کرد:"اشتباه میکنی, زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید"
 مرد با حیرت پرسید:"از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟"
"از من خواست که خواسته های تو را اجابت کنم."

فرشته ای برای نوزاد جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦۱۱:٤۳ ‎ب.ظ

روزي روزگاري نوزادي آماده بود تا به دنيا بياييد پس آن روز از خدا  پرسيد:"اونها به من مي گن که من  فردا به زمين فرستاده مي شوم اما من چگونه زندگي خواهم کرد. من خيلي کوچک و بيچاره هستم."
- درميان فرشته هاي بيشمار من يکي را برايت انتخاب کردم و منتظرت است و از تو مراقبت مي کند.
- اما به من بگو اينجا در بهشت من هيچ کاري انجام نمي دهم اما سرود و نغمه و لبخند براي من کافي است تا شاد باشم.
- فرشته تو براي تو آواز خواهد خواند و تو هرروز لبخند خواهي
زد و توعشق فرشته ات را احساس خواهي کرد  و شاد خواهي بود.
- و
من چگونه مي تونم بفهمم زبان افرادي که با من حرف مي زنند ؟من هيچ يک از زبانهاي انسانها را نمي دانم!
- فرشته تو به تو کلمات شيرين و زيبا را مي گويدو
تو با صبر علاقه آنها را خواهي شنيد! فرشته تو به تو ياد خواهد داد که چگونه  صحبت کني .
- و
من چکار بايد کنم وقتي مي خواهم با تو صحبت کنم؟
-
فرشته تو دستهاي تو را کنار هم مي گذارد و بتو ياد مي دهد که چطور دعا کني.
- من در مورد انسانهاي بد روي زمين شنيده ام چه کسي از من محافظت مي
کند؟
 - فرشته تو از تو دفاع خواهد کرد وقتي خطري تو را در زندگي تهديد
کند .
- اما من هميشه ناراحتم چون ديگر تو را نخواهم ديد.
- فرشته تو با تو در باره من صحبت مي کند و به تو آموزش مي دهد
. راهي را که به سمت من باز گردي با وجود اين من هميشه در کنارت هستم !
در آن لحظه صلح و آرامشي در بهشت بود اما صداهايي از زمين شنيده مي
شد و نوزاد در حاليکه عجله داشت به آرامي  پرسيد:"اوه پروردگار يزدان اگر من الان دارم اينجا را ترک مي کنم لطفا نام فرشته را به من بگو!"
-"نام فرشته تو زياد مهم نيست !تو فرشته ات را
مامان صدا خواهي کرد!"

راز پری پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦۱٠:۱٠ ‎ق.ظ

روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!. عکس پروانه

دو خط موازی پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦٩:٥۸ ‎ب.ظ

 دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ . 

من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت. 

خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.  

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.  

دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .  

خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....  

سالها گذشت ؛  

و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادف ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.  

و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.  

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.  

خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.  

و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.

همراه

 

 

در حوالی بساط شیطان جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦۱۱:۳۱ ‎ب.ظ

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

حرف اول چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦۳:٠۳ ‎ب.ظ

سلام ویژه به همه عاشقان ایران زمین

بذارید اول از خودم براتون بگم من مهشید ۱۹ ساله ساکن یکی از شهرستانهای استان اصفهان هستم. که مدتی پیش با آقای عزیزی مدیر یک ویلاگ آشنا شدم. دیشب ایشون لطف کردن و من را به خانمی به نام رویا معرفی کردن و این آشنایی باعث شدن من نوشتن وبلاگ را یاد بگیرم. پس جا دارای از این دو بزرگوارا باز هم تشکر کنم.

راستی وبلاگ این دو بزرگوار در سمت راست وبلاگ من لینک شده اگه از من می شنوین حتما یه سر اونجا برین مطمئنن باشین پشیمون نمی شین <باران><عشق به خدا شاهراهی به کمال>و<رویای نیمه تمام> 

خیلی دلم می خواد هدف خواصی را در وبلاگم دنبال کنم ولی چون دانشجو هستم و باید بیشتر درس بخونم امکانش نیست ولی مطمئن باشید هر خبر یا مطلب قشنگی به دستم اومد براتون می نویسم برای شروع یه مطلب که خودم خیلی دوسش دارم براتون یادگاری میذارم امید وارم خوشتون بیاد

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آن ها نگاه مي كند هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند مرد از فرشته اي پرسيد شما چه كار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم مرد كمي جلوتر رفت باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك ها يي به زمين مي فرستند مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت اين جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته بيكار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد اين جا بخش تصديق جواب است مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار كمي جواب مي دهند مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد بسيار ساده فقط كافي است بگويند
                                                        **خدايا شكرت**

شما دوست عزیز 

اگه به وبلاگ من اومدی حتما نظر خودتا  بنویسید من به پیشنهاد شما احتیاج دارم. به خاطر حسن انتخاب شما متشکرم.

پاینده باشید 

تشکر و قدردانی چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦۱:۳۳ ‎ق.ظ

از بانوی شهر رویا و همچنین آقای عزیزی به خاطر زحمتی که در ساخت این وبلاگ کشیدن سپاسگذارم