امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



راه بهشت را گم نکنیم...... سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦٢:٥۸ ‎ب.ظ

   

         سلام دوستان عزیزم سلام من برای مدتی می رم مسافرت شاید شاید شاید نتونم بروز کنم ولی اگه تونستم حتما اینکارا میکنم.

راه بهشت

راستی بچه ها یادم رفت یه خبری را بهتون بگم من یه خواهر زاده دارم که پنجم دبستان و در امتحان سراسری تیزهوشان قبول شده. برای چندمین بار این موفقیت را به خودش و پدر و مادرش تبریک می گم.

امید قشنگم دعا می کنم همیشه تو زندگیت موفق باشی

با یه داستان خیلی قشنگ بروزم حتما بخونید مطمئنم خوشتون می یاد.

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-   كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-         كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ‌مانند...

@ بخشي از كتاب "شيطان و دوشیزه پريم "   پائولو كوئيلو    @ 

 

سلامی دوباره چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦۱٠:۱٩ ‎ب.ظ

 

سلام سلام سلام به همه دوستان عزیز و با معرفتم. سلام به افشین عزیز و همسرش جسی و همچنین دوست خوبم آقای حسامی که تو این مدت وبلاگ منا تنها نذاشتن و مدام سر زدن .

دلم برای همتون تنگ شده بود. خدا را شکر همه امتحاناتم را با موفقیت به پایان رسوندم.

تو این مدت که من نبودم اتفاقات زیادی افتاده که اشاره به بعضی ازاونها خالی از لطف نیست.

 

Z  اول از همه ولادت حضرت فاطمه (س) را به شما دوستان عزیزم تبریک می گمZ

 

Ð یکی از اتفاقات غم انگیزی که برای من تو این مدتی که نبودم افتاد سفر کردن یکی از بهترین اساتیدم برای ادامه تحصیل به کشور مالزی بود. می دونید  ....... تو این دو سال دانشگاهی که درس خودم فقط و فقط  دو تا از اساتیدیم بودم که، هم با تمام وجودشون برای دانشجو ها زحمت می کشیدن و هم ارتباط خیلی صمیمی با  اونا داشتن. من افتخار اینا داشتم که از ترم یک، هر ترم درسی با این دو بزرگوار داشته باشم . این دو عزیز قبل از اینکه به دانشجوهاشون اون چیزی را یاد بدن که در مقابلش حقوق می گیرن سعی کردن به ما درست زندگی کرد را یاد بدن، با اخلاق و رفتارشون سعی کردن چگونه با پروردگار خود ارتباط برقرار کردن را یاد بدن . استاد زمانی که بعد از پایان کلاسها ایران را ترک کردن و استاد دیگرم استاد حسین خانی شهریور ماه ایران را ترک می کنن برای همین هنوز نقطه امیدی دارم. آرزوم اینه که بتونم دوباره استاد زمانی را ببینم. به امید آن روز.Ð

 

 راستی در گذشت بانوی آواز ایران مهستی را به همه ملت ایران تسلیت می گم. روحش شاد و یادش گرامی باد.   

با دو تا داستان خوشگل حرفاما به پایان می رسونم.  

 

استاد

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد  .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."

پسر متوجه جواب استاد نشد ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "

استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ  تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "    

 bbbbbbb     bbbbbbb       

چگونه باید باشیم.......  

روزي شخصي در کوچه اي مي گذشت ناگهان غلامي را ديد از اينکه چشم بر زمين دوخته خوشحال شد و قصد خريدنش را کرد

K از او پرسيد مي توانم تو را به غلامي برگزينم؟  

گفت:آري  

K گفت: نامت چيست؟

گفت: هرچه تو بگويي

K گفت:از کجا آمده اي؟  

گفت: هر کجا که تو بخواهي  

K گفت: چه کار مي کني؟
 گفت: هر چه تو بگويي

ناگهان صاحب به گريه افتاد و گفت ما نيز بايد براي صاحبمان خدا اينگونه باشيم و رو به غلام کرد و

K گفت: تو آزادي.