امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



زندگی چنين است رفيق..... شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦٩:٥٠ ‎ق.ظ

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

  روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

 

 

 

دوباره برگشتم.... چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦۱٠:٤۳ ‎ق.ظ

 

سلام  سلام  سلام  سلام 

سلامی به لطافت گلهای نیلوفری و به درخشندگی خورشید آسمان 

دوستان عزیزم حالتون خوبه؟ از غیبت یک ماهم معذرت می خوام. باور کنید 20 تیر ماه که مسافرت رفتم تازه یک هفتس که برگشتم. امسال مسافرت طولانی رفتم ولی لازم بود چون به استراحت نیاز داشتم. از ماجرای هک شدن پرشین بلاگ خیلی ناراحت شدم وقتی اومدم شهرمون اولین کاری که کردم یه سر به وبلاگم زدم و راست و ریستش کردم. حالام که در خدمت شمام.

 بچه ها یادتونه گفتم استاد حسین خانی تو تابستون می ره کانادا برای ادامه تحصیل، یادتون هست که؟ خیلی دلم می خواست برای آخرین بار بییام و از نزدیک ازشون خداحافظی کنم ولی قسمت نبود. تازه یه کلیپ با powerpoint ، البته خیلی ابتدای از عکسهای دوره دانشگامون درست کرده بودم که می خواستم بشون بدم ولی در 22 مرداد ماه ایران را به قصد سفر به کانادا بدرود گفتن. البته تلفنی باهاشون خداحافظی کردم ولی حضوری یه چیز دیگس.

 می دونید روز دومی که از مسافرت برگشتم رفتم دانشگاه یه حس بدی پیدا کردم چون سیستم کاملا عوض شده. بعد از رفتن این دو استاد خوبم(استاد زمانی و حسین خانی) بقیه استادا که باهشون دوست بودن(استاد مرادی و کاشفپور و....)، استعفا دادن و دیگه تو  دانشگاه ما تدرس نمی کن. ولی می دونید خوبیش چیه ؟ اینکه من این ترم، ترم آخرم، و اصلا دروس تخصص ندارم. همشا پاس کردم و فقط عمومی هام موند. از این بابت خیلی خوشحالم که نباید با استادای جدید سرو کله بزنم.

  حال خودم، به خاطر نبودن استادام خراب هست بهتر دیگه دربارش صحبت نکنم شاید راحت تر باهاش کنار بیام.

می دونید بچه ها من تو مسافرت با آدمای زیادی مواجه شدم خوبه برای شماهم بگم:

 بعضيها قـيمتشـون به لباسـشـون بود

بعضيها به كيفـشـون و بعضيها به كارشـون

بعضيها ارزشـشـون به حسـاب بانكيشـون بود
بعضيها اصلا‏ قـيمتي نداشتن
بعضيها به درد آلبوم ميخوردن
بعضيها را بايد قاب می گرفـتن
بعضيها را بايد بايگاني می كردن
بعضيها را بايد به آب مینداختن
بعضيها هـزار لايه داشتن

بعضيها هـمرنگ جماعـت ميشـودن ولي همـفكر جماعـت نه
بعضيها را هـميشـه در بانكها يا در بنگاهها می دیدی
بعضيها در حسرت پول هميشه مريض بودن
بعضيها براي حفظ پـول هميشه بي خواب بودن
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابیدن
بعضيها براي پول هـمه كاره می شدن

فقط ببینید من چند جورآدم تو این یک ماه دیدم، خدایش این بشر دوپا عجب چهره هایی داره.

خوب، حرفاما با یه داستان و دوتا نکته به پایان می رسونم.

 فقط تنهام نذارید که دلم می گیره.

 

*درویش*

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود. پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: "با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."

 

                 

 

 آنگاه كه غرور كسي را له مي كني، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني، آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟ 

         

  Y امید بهترین چیزها و انتظار بدترین چیزها را داشته باش.زندگی یک بازیست و ما هیچ کدام تمرین نداریم.  Y  

همیشه منتظر حضور سبزتون هستم.