امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



خيلی سخت که ....... شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦۱۱:۱٩ ‎ق.ظ

يك ساعت ويژه

 مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني......، بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي  براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملاً در اشتباهي، سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و  خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.  به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي  گفت : با اين كه خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا  مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

 مدتي پيش اين داستانا يه جايي خوندم، خوشم اومد گفتم توي وبلاگم بنويسمش.

 نمي دونمم نويسندش كي بود، وگرنه حتما اسمشا مي نوشتم.

 اميدوارم راضي باشه.

 

من برگشتم .... یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦۱٠:٥٧ ‎ق.ظ

دوستان سلام

من ساعت 6:57 صبح جمعه از مسافرت برگشتم. جاي شما خيلي خالي بود. خيلي خوش گذشت.

براي همتون دعا كردم. و چون تعدادتون زياد بود، دو ركعت نماز حاجت به نيت همه اونايي كه بهم گفتن التماس دعا خوندم.

هتلي كه ما در اون اقامت داشتيم به نام هتل معراج ده دقيقه تا حرم فاصله داشت براي همين مدام مي تونستيم به حرم بريم. دو روز اول حرم زياد شلوغ نبود(البته نسبت به تابستون، جمعيت كمتري بودن) ولي از روز شهادت به بعد خيلي شلوغ شده بود.

اين مسافرت، شايد آخرين مسافرتي باشه كه من و دوستام باهم بوديم. براي همين سعي كرديم لحظات شيرين و قشنگي از خودمون به یادگار بزاریم. براي اولين بار به زيارت كساني رفتيم كه مي گفتن خيلي حاجت مي دن. از قبيل: نخودکي ، حرعاملي، و پالاندوز.

ساعت 2 ظهر روز پنج شنبه هم مشهد را به قصد برگشت ترك كرديم. واي ....لحظه خيلي بدي بود. حس بچه اي را داشتم كه مي خوان به زور از مادرش جدا كن. مي گن نبايد از امام رضا خداحافظي كني تا دوباره بطلبتت. ما هم خداحافظي نكرديم. اميدوارم دوباره خيلي زود بطلبتم.

               

ماجرای سفر مشهد من....... چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦۱٢:٠٠ ‎ب.ظ

(3/8/86   ساعت 9:30 صبح)

مریم ب: سلام مهشید جون خوبی؟ یه خبر خوب .

مهشید: سلام عزیزم ممنون خوش خبر باشی! چرا اینقدر خوشحالی؟

مریم ب: دانشگاه مشهد می بر، 5 روز.

مهشید: راست می گی؟ چه خوب. اسم نوشتین.

مریم ب: آره بیا بریم پبش آقای x اسم خودت و بقیه بچه هارم بنویس.

(ساعت 10)

مهشید: سلام آقای x ما بچه های خود شهرستانیم. میشه اسم ما هارم بنویسید.

آقای x: نه نمی شه این اردو ماله بچه های خوابگاهست.

مهشید: تورا به خدا ما 6 نفر که بیشتر نیسیم. شما که دارید دو تا اتوبوس از بچه های خوابگاه را می برید. حالا از دوتا اتوبوس 6 نفر، از بچه های شهرستان که به جایی نمی رسه.

آقای x: گفتم که نمی شه. حالا هر 6 تاییتونم می خواید برید.

مهشید: آره آخه ترم آخریم شاید آخرین مسافرتی باشه که باهمیم. خواهش می کنم یه کاریش بکنید.

آقای x: آخه.......... حالا ببینم چی می شه. اسماتونا رو این کاغذ بنویسید.

(4/ 8/86   ساعت 10 صبح)

مریم ب: سلام مهشید. دارم دیونه می شم. شنیدم آمار مراجعه کننده برای اردو زیاد بوده قرار بعد از نماز قرعه کشی کنند.

مهشید: سلام گلم. راست می گی. پس اگه قرعه کشی کنند شاید اسم هممون بیرون نیاد. وای چه بد. ولی اگه امام رضا بطلبتمون کسی نمی تونه کاری بکنه. حتی رئیس دانشگاه، اگرم نطلبتمون که هیچی.

مریم ب: ولی من دلم می خواد برم......... امام رضا تو را به خدا هممونا بطلب. ما که 6 نفر بیشتر نیستیم ترم آخریم یکاریش بکن.

مهشید: مریم جون امام رضا حرفامونا شنیده تو خودتا اذیت نکن.

(ساعت 12:30 بعد از نماز         در نماز خانه دانشگاه)

آقای x: بدلیل مراجعه بسار زیاد دانشجویان عزیز ما قرعه کشی می کنیم و می خوایم از 120 نفر فقط 80 نفر اسم بیرون بیاریم. 40 نفر امروز 40 دیگرم فردا همین موقع. بنام خدا نفر اول خانم.........

مریم ب: امام رضا تورا به خدا.

مرضیه س: اگه بشه چی می شه. امام رضا یکاری بکن.

ندا ن: من دوم دبستان که مشهد بودم دیگه نبودم. بس دیگه دلم برات تنگ شده تورا بخدا یه کاری بکن هممون طلبیده بشیم.

مریم ن: امام رضا من شهریور مشهد بود ولی دوباره می خوام با دوستام بیام دیدنت یه کاریش بکن.

فاطی ک: ما میخوایم بیایم. می خوایم بیایییییییییییییییییییییییییییییم.

مهشید: اِ اِ اِ  ول کنید تو را به خدا کاری نکنید امام رضا قهرش بگیره . اون موقع تا مدتها نطلبتمونا. اگه بخواد بریم بپابوسش می طلبتمون اگه نخوادم نمی طلبتمون حالا شما خودتونا بکشید.

آقای x: نفر پنجم خانم: مرضیه س

همه بچه ها باهم: وای خوش بحالت

مرضیه س: خدا ما 6 نفری می خوایم بییایما.

آقای x: نفر 12 خانم ندا ن.

همه بچه ها با هم: ندا امام رضا بعد از چندین سال طلبیدتا.

ندا ن: امام رضا ما می خوایم با هم باشیم.

آقای x: نفر بیست و دوم خانم مهشید.

همه بچه ها باهم: خوش بحالت. اقلا تنها نیستی.

مهشید: انشاءالله شما هم طلبیده می شید.

آقای x: نفر بیست و هفتم خانم مریم ب.

فاطی و مریم ن: وای خوش بحالتون برای ما هم دعا کنید.

مهشید، مریم ب، مرضیه، ندا: امام رضا تو را به خدا مریم و فاطی هم بطلب.

آقای x: نفر سی و دوم  خانم.....

آقای x: نفر سی و پنجم  خانم.....

فاطی ومریم ن: فقط پنج نفر دیگه موند. وای خدا.......

آقای x: نفر سی و هشتم خانم مریم ن.

آقای x: نفر سی و نهم خانم فاطمه ک.

همه بچه باهم: وای خدای من ازت مچکرم . امام رضا الهی من قربونت برم. (همرا با جیغ و داد و دست)

خانمی که می خواست نماز بخونه: چه خبرتون اینجا نماز خونست، آرومتر.

همه باهم: ببخشید، معذرت می خوایم، آخه خیلی خوشحالیم باورمون نمی شه که هممونا با هم طلبیده.

(ساعت 13:30)

همه بچه ها با هم: سلام آقای x اسم هممون بیرون اومد حالا کی می برید. چه ساعتی؟

آقای x: جداً؟؟!!!! اسم همتون؟ چه جالب پس امام رضا خیلی دوستون داشته. شنبه 12/8/86 ساعت 6 بعدازظهر.

این بود ماجرای من، امام رضا من وبقیه ی دوستا ما، به صورت باور نکردنی طلبیده و همین طور که گفتم شنبه ای که می یاد. میرم مشهد خواستم اینطوری از همتون خداحافظی کنم و بگم حلام کنید. و قول می دم برای همتون دعا کنم. قول می دم.

بدرود.

ما از آينده خبر نداريم.... پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦۱٠:٢۳ ‎ق.ظ

 

يه قصه ي سنتي صوفي

سال ها قبل در دهکده اي فقير، دهقاني با پسرش زندگي مي کرد. دار و ندارش تکه اي زمين ، کلبه اي پوشالي و اسبي بود که از پدرش به ارث برده بود.

روزي اسب گريخت و مرد ماند که  چگونه زمينش را شخم بزند. همسايه ها - که به خاطر صداقت و شهامت احترام زيادي به او مي گذاشتند-  به خانه اش آمدند تا تسلايش دهند. دهقان از همه تشکر کرد اما بعد پرسيد: از کجا مي دانيد اين اتفاق براي من يک بدبختي بوده؟

کسي به بغل دستي ش گفت: نمي تواند حقيقت را بپذيرد، بگذار هر طور دلش مي خواهد فکر کند؛ اين طوري کمتر غصه مي خورد. و بعد در حالي که وانمود مي کردند حق با اوست، از آنجا رفتند.

يک هفته بعد اسب به طويله برگشت، اما تنها نبود؛ مادياني زيبا هم با خود آورده بود. همسايه ها دوباره به خانه ي او رفتند تا تبريک بگويند: قبلاً فقط يک اسب داشتي، حالا دو تا داري؛ تبريک!

دهقان پاسخ داد: از همه تان متشکرم. اما از کجا مي دانيد اين اتفاق در زندگي من خير است؟ همه فکر کردند ديوانه شده است، از آنجا رفتند و با خود گفتند: واقعاً نمي فهمد که خدا براي او هديه اي فرستاده؟

يک ماه بعد پسر دهقان خواست ماديان را رام کند، اما ماديان لگدي به پسرک زد: پسرک افتاد و پايش شکست. همسايه ها به عيادت پسر دهقان آمدند. کدخدا نيز همدردي بسياري با مردِ دهقان کرد. مرد از همه تشکر کرد، اما پرسيد: از کجا مي دانيد اين اتفاق در زندگي من يک بدبياري بوده است؟

همه تعجب کردند. همه فکر مي کردند بلايي که سر پسرک آمده يک بدبختي بزرگ است. با خود گفتند: راستي راستي ديوانه شده! شايد پسرک تا آخر عمر لنگ شود، و هنوز فکر مي کند شايد اين بدبختي نباشد.

چند ماه گذشت، کشور همسايه به آن ها اعلام جنگ کرد. پادشاه در تمام کشور اعلام کرد که مردان جوان بايد به سپاه ملحق شوند. تمام پسرانِ جوانِ آن دِه نيز مجبور شدند به جنگ بروند به جز پسر دهقان، که پايش شکسته بود.

هيچکدام از پسرانِ جوان زنده باز نگشتند. پاي پسر خوب شد. اسب زاد و ولد کرد و کُره اسب ها را به قيمتِ خوبي فروختند. دهقان به ديدار همسايه ها رفت تا به آن ها تسليت بگويد و کمک شان کند. اما هر کدام از همسايه ها که شکايت مي کردند، دهقان مي گفت: از کجا مي داني که اين يک بدبختي ست؟ و اگر کسي خوشحال ميشد، مي گفت: از کجا مي داني اين اتفاق خير است؟ و اهالي دِه ديگر مي دانستند که زندگي چهره هاي گوناگون و معاني مختلفي دارد.

 

تر جيح دادم در اينجا يكي از شعراي برادرما بيارم.

اسرار

" هر كسي از ظن خود شد يارمن

از درون من نجست اسرار من "

از درون من تو غوغا مي كني

رازهايم را تو رسوا مي كني

من كه رسوايم چرا حاشا كنم

از درونم من تو را پيدا كنم

آه و فرياد و فغان از سِرّ من

عشق تو آمد كنون شد سِرّ من

سِرّ من را بازگو اي رازگو

تا بگويم شرح قصه مو به مو

نكته اي باريك تر از مو بگو

آري، آري، من شوم قر بان او

اي زليخا يوسفت در چاه شد

نغمه هايت زين سبب فرياد شد

آه از اين عشق بي حاصل كنون

مثنوي هايم دهد بوي جنون

اين جنون را من هويدا مي كنم

در غم تو من چه غوغا مي كنم

سر من از من نمي باشد جدا

آگهي از سر من باشد خدا

"روزها گر رفت گو رو باك نيست

تو بمان اي! آنكه چون تو پاك نيست "

تو بمان اي روح سر گردان من

" اي طبيب جمله علت هاي من "

من كنون آگه از اين آگاهيم

بيش باشد هر زمان ناداني ام

آگهي از سر نا پيداي من

آگهي از درد بي درمان من

اي همه اسرار ناپيداي من

آفرين بر عشق خوش سوداي من

                                                ™ عليرضا صارمي  ˜  

 

دوست من استفاده از شعر با ذكر نام شاعر، نشانه شخصيت ماست.

پیروز باشی