امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



یه جوره دیگه... چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸۱:٠٧ ‎ق.ظ

سلام.

چه سلامی؟ یه سلام 2 بعدنصف شبی. یه سلام با دست چسب خورده. یه سلام خنک(جلوی باد کولر) یه سلام بعد از خوردن اولین افطاری مهمان شده اونم خونه دایی همسر عزیزم.

بعد از کلی از این سلاما . بگم قصد آپ کردن نداشتم. به توصیه دوستمون نادر که توی پست قبلی نظر داده بودن آپ کردم.

نمی دونستم چی بنویسم و چی بگم. آهان....

دیروز بعد از ظهر با حال کاملا نا مناسبی به پزشک خانوادگیمون مراجعه کردم و ایشون سریعا برای بنده دستور بستری شدن و وصل سرم نوشتن.

و از اونجایی که بنده از رفتن به بیمارستان در شب فوق العاده فراری هستم. به حرف ایشون گوش ندادم و با حالی بد از بدتر امروز صبح راهی بیمارستان شدیم و سرم بهمون وصل کردن.

بهنگام ورود، بیمارستان ارام بود و لی چندتا از تختها پر بود. بعد از مدتی که اینکار خداوند می خواست صدای منا در بیاره. شروع شد پر از سر و صدا. بیمار قلبی که از نیومدن متخصص قلبش شاکی بود. خانم پرستاری که چندین بار پیج شد. بچه کوچیکی که کنارتخت من بستری بود و  تشنج داشت و مرتب گریه می کرد.

و بنده کاملا کلافه شدم. همیشه از رفتن به بیمارستان به عنوان همراه بیمار خوشم می یومد ولی چون ایندفعه خودم بیمار بودم و مجبور بودم بشینم تا این سرم تموم بشه کلا ریخته بودم بهم. این سرم هم که به دلیل افتاد فشار بنده داده بودن با اینکه با سرعت زیادی همراه بود ولی اینکار قصد تمام شدن نداشت.

نمی دونم اصلا روی پام بنده نبودم . همش می گفتم خدایا زودتر تموم بشه. برم خونه.  حالم که خوب نبود احساس می کردم دارم بدتر میشم. در این اوضاع و احوالی شلوغ پلوغی . گل بودم و به چمن نیز آراسته شد( نمی دونم درست گفتم یانه!!) حالا.. تصادفی اوردن!!!!!. حالا بیا و ببین، پر پلیس و مامور اورژانس و پرستار به اینو ر و اونور می دویدن. ازش می پرسدن اسمت چیه جواب نمی داد. یکی دیگه را اوردن گریه می کرد. موبایل یارو زنگ می زد هیچکی جواب نمی داد. بعد وسط این ماجرا رئیس بیمارستان که یه خانم دکتر هم هست. با سلام و خسته نباشی و خوب هستین و چه خبر یه دکتر دیگه را آورده و داره به پرستارا معرفی می کنه. من فقط مونده بودم این پرستاره چطوری در یه لحظه هم داشت زخم اون مریض تصادفی را پاک می کرد و هم داشت با همراه بیمار قلبی چک و چونه می زد و هم داشت با این خانم دکتر جدید و رئیس بیمارستان قربونتون برم و نماز روزه هاتون قبول باشه و آخر ماه بهمون پاداش بدین و غیره. حالا این زبونی های بماند اون تصادفی که اصلا اسمشم نمی دونستن زیر دست اینا بود.!!!!! دلم خیلی به حالش سوخت.!!! که یهو دیدم به به به به . سرمم تموم شد. گفتم مامان گلم برو بگو بیاد باز کنه بریم خونمون که دیگه اگه سالمم بودم دارم مریض میشم.

خانم پرستار که حواسش به رئیس و تصادفی و دکتر متخصص قلبی که با 4 ساعت تاخیر اومده بود پرید بالا سر ما. و آنچنان این سوزن سرم را از توی دست ما کشید بیرون که خدا می دونی و دست برجسته و سیاه شده بنده . که الانم دارم نگاش می کنم..

بعد جالب اینجاست پدر گرامی میره پذیرش ببنه حساب وصل کردن سرما بکنه. میگن آقا با بیمه نیست!. حالا خدا رحم کرده همه چیزشم از خودمون بود فقط اینا وصل کردن. خدا برای اونی که نداره بسازه.!!!

دیگه هیچی بنده بعد از درآوردن این سوزن 2تا پا داشتم یه 7-8 دیگم قرض کردم و با سرعت تمام به سمت ماشین پدر دویدم.

اومدم خونه به برادم می گم. نمی دونم منی که هیچ ابای از رفتن به بیمارستان نداشتن. ولی این دفعه روی پام بند نبودم و می خواستم سریعا بر گردم خونه. یه حرف جالبی زد. گفت تو همیشه عمودی رفتی. ایندفعه افقی رفتی برای همین بود!!.

دیدم راست می گه نا خداگاه یاد حرف همسر یکی از دوستانم که در اثر سانحه تصادف از ناحیه کمر قطع نخاع شد افتادم. یه بار بهم گفت. مهشید خانم خیلی سخته یه عمر از بالا یه جوری به مردم نگاه کنی. بعد مجبور بشی از پایین یه جور دیگه نگاه کنی.

اینم ماجرای امروزه ما.

با اجازتون برم بخوام. البته اگه خواب برم. تا فردا صبح سر کلاس خیاطی به جا پارچه دستما نبرم.

این ماه مبارکی برای مریضها و مشکل دارها و اونایی که بهتون التماس دعا می گن. سر سفره افطار چه روزه بودین جه نبودین. یه جوره دیگه دعا کنید.

التماس دعای یه جوره دیگه.