ما از آينده خبر نداريم.... - امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



ما از آينده خبر نداريم.... پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦۱٠:٢۳ ‎ق.ظ

 

يه قصه ي سنتي صوفي

سال ها قبل در دهکده اي فقير، دهقاني با پسرش زندگي مي کرد. دار و ندارش تکه اي زمين ، کلبه اي پوشالي و اسبي بود که از پدرش به ارث برده بود.

روزي اسب گريخت و مرد ماند که  چگونه زمينش را شخم بزند. همسايه ها - که به خاطر صداقت و شهامت احترام زيادي به او مي گذاشتند-  به خانه اش آمدند تا تسلايش دهند. دهقان از همه تشکر کرد اما بعد پرسيد: از کجا مي دانيد اين اتفاق براي من يک بدبختي بوده؟

کسي به بغل دستي ش گفت: نمي تواند حقيقت را بپذيرد، بگذار هر طور دلش مي خواهد فکر کند؛ اين طوري کمتر غصه مي خورد. و بعد در حالي که وانمود مي کردند حق با اوست، از آنجا رفتند.

يک هفته بعد اسب به طويله برگشت، اما تنها نبود؛ مادياني زيبا هم با خود آورده بود. همسايه ها دوباره به خانه ي او رفتند تا تبريک بگويند: قبلاً فقط يک اسب داشتي، حالا دو تا داري؛ تبريک!

دهقان پاسخ داد: از همه تان متشکرم. اما از کجا مي دانيد اين اتفاق در زندگي من خير است؟ همه فکر کردند ديوانه شده است، از آنجا رفتند و با خود گفتند: واقعاً نمي فهمد که خدا براي او هديه اي فرستاده؟

يک ماه بعد پسر دهقان خواست ماديان را رام کند، اما ماديان لگدي به پسرک زد: پسرک افتاد و پايش شکست. همسايه ها به عيادت پسر دهقان آمدند. کدخدا نيز همدردي بسياري با مردِ دهقان کرد. مرد از همه تشکر کرد، اما پرسيد: از کجا مي دانيد اين اتفاق در زندگي من يک بدبياري بوده است؟

همه تعجب کردند. همه فکر مي کردند بلايي که سر پسرک آمده يک بدبختي بزرگ است. با خود گفتند: راستي راستي ديوانه شده! شايد پسرک تا آخر عمر لنگ شود، و هنوز فکر مي کند شايد اين بدبختي نباشد.

چند ماه گذشت، کشور همسايه به آن ها اعلام جنگ کرد. پادشاه در تمام کشور اعلام کرد که مردان جوان بايد به سپاه ملحق شوند. تمام پسرانِ جوانِ آن دِه نيز مجبور شدند به جنگ بروند به جز پسر دهقان، که پايش شکسته بود.

هيچکدام از پسرانِ جوان زنده باز نگشتند. پاي پسر خوب شد. اسب زاد و ولد کرد و کُره اسب ها را به قيمتِ خوبي فروختند. دهقان به ديدار همسايه ها رفت تا به آن ها تسليت بگويد و کمک شان کند. اما هر کدام از همسايه ها که شکايت مي کردند، دهقان مي گفت: از کجا مي داني که اين يک بدبختي ست؟ و اگر کسي خوشحال ميشد، مي گفت: از کجا مي داني اين اتفاق خير است؟ و اهالي دِه ديگر مي دانستند که زندگي چهره هاي گوناگون و معاني مختلفي دارد.

 

تر جيح دادم در اينجا يكي از شعراي برادرما بيارم.

اسرار

" هر كسي از ظن خود شد يارمن

از درون من نجست اسرار من "

از درون من تو غوغا مي كني

رازهايم را تو رسوا مي كني

من كه رسوايم چرا حاشا كنم

از درونم من تو را پيدا كنم

آه و فرياد و فغان از سِرّ من

عشق تو آمد كنون شد سِرّ من

سِرّ من را بازگو اي رازگو

تا بگويم شرح قصه مو به مو

نكته اي باريك تر از مو بگو

آري، آري، من شوم قر بان او

اي زليخا يوسفت در چاه شد

نغمه هايت زين سبب فرياد شد

آه از اين عشق بي حاصل كنون

مثنوي هايم دهد بوي جنون

اين جنون را من هويدا مي كنم

در غم تو من چه غوغا مي كنم

سر من از من نمي باشد جدا

آگهي از سر من باشد خدا

"روزها گر رفت گو رو باك نيست

تو بمان اي! آنكه چون تو پاك نيست "

تو بمان اي روح سر گردان من

" اي طبيب جمله علت هاي من "

من كنون آگه از اين آگاهيم

بيش باشد هر زمان ناداني ام

آگهي از سر نا پيداي من

آگهي از درد بي درمان من

اي همه اسرار ناپيداي من

آفرين بر عشق خوش سوداي من

                                                ™ عليرضا صارمي  ˜  

 

دوست من استفاده از شعر با ذكر نام شاعر، نشانه شخصيت ماست.

پیروز باشی