ماجرای سفر مشهد من....... - امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



ماجرای سفر مشهد من....... چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦۱٢:٠٠ ‎ب.ظ

(3/8/86   ساعت 9:30 صبح)

مریم ب: سلام مهشید جون خوبی؟ یه خبر خوب .

مهشید: سلام عزیزم ممنون خوش خبر باشی! چرا اینقدر خوشحالی؟

مریم ب: دانشگاه مشهد می بر، 5 روز.

مهشید: راست می گی؟ چه خوب. اسم نوشتین.

مریم ب: آره بیا بریم پبش آقای x اسم خودت و بقیه بچه هارم بنویس.

(ساعت 10)

مهشید: سلام آقای x ما بچه های خود شهرستانیم. میشه اسم ما هارم بنویسید.

آقای x: نه نمی شه این اردو ماله بچه های خوابگاهست.

مهشید: تورا به خدا ما 6 نفر که بیشتر نیسیم. شما که دارید دو تا اتوبوس از بچه های خوابگاه را می برید. حالا از دوتا اتوبوس 6 نفر، از بچه های شهرستان که به جایی نمی رسه.

آقای x: گفتم که نمی شه. حالا هر 6 تاییتونم می خواید برید.

مهشید: آره آخه ترم آخریم شاید آخرین مسافرتی باشه که باهمیم. خواهش می کنم یه کاریش بکنید.

آقای x: آخه.......... حالا ببینم چی می شه. اسماتونا رو این کاغذ بنویسید.

(4/ 8/86   ساعت 10 صبح)

مریم ب: سلام مهشید. دارم دیونه می شم. شنیدم آمار مراجعه کننده برای اردو زیاد بوده قرار بعد از نماز قرعه کشی کنند.

مهشید: سلام گلم. راست می گی. پس اگه قرعه کشی کنند شاید اسم هممون بیرون نیاد. وای چه بد. ولی اگه امام رضا بطلبتمون کسی نمی تونه کاری بکنه. حتی رئیس دانشگاه، اگرم نطلبتمون که هیچی.

مریم ب: ولی من دلم می خواد برم......... امام رضا تو را به خدا هممونا بطلب. ما که 6 نفر بیشتر نیستیم ترم آخریم یکاریش بکن.

مهشید: مریم جون امام رضا حرفامونا شنیده تو خودتا اذیت نکن.

(ساعت 12:30 بعد از نماز         در نماز خانه دانشگاه)

آقای x: بدلیل مراجعه بسار زیاد دانشجویان عزیز ما قرعه کشی می کنیم و می خوایم از 120 نفر فقط 80 نفر اسم بیرون بیاریم. 40 نفر امروز 40 دیگرم فردا همین موقع. بنام خدا نفر اول خانم.........

مریم ب: امام رضا تورا به خدا.

مرضیه س: اگه بشه چی می شه. امام رضا یکاری بکن.

ندا ن: من دوم دبستان که مشهد بودم دیگه نبودم. بس دیگه دلم برات تنگ شده تورا بخدا یه کاری بکن هممون طلبیده بشیم.

مریم ن: امام رضا من شهریور مشهد بود ولی دوباره می خوام با دوستام بیام دیدنت یه کاریش بکن.

فاطی ک: ما میخوایم بیایم. می خوایم بیایییییییییییییییییییییییییییییم.

مهشید: اِ اِ اِ  ول کنید تو را به خدا کاری نکنید امام رضا قهرش بگیره . اون موقع تا مدتها نطلبتمونا. اگه بخواد بریم بپابوسش می طلبتمون اگه نخوادم نمی طلبتمون حالا شما خودتونا بکشید.

آقای x: نفر پنجم خانم: مرضیه س

همه بچه ها باهم: وای خوش بحالت

مرضیه س: خدا ما 6 نفری می خوایم بییایما.

آقای x: نفر 12 خانم ندا ن.

همه بچه ها با هم: ندا امام رضا بعد از چندین سال طلبیدتا.

ندا ن: امام رضا ما می خوایم با هم باشیم.

آقای x: نفر بیست و دوم خانم مهشید.

همه بچه ها باهم: خوش بحالت. اقلا تنها نیستی.

مهشید: انشاءالله شما هم طلبیده می شید.

آقای x: نفر بیست و هفتم خانم مریم ب.

فاطی و مریم ن: وای خوش بحالتون برای ما هم دعا کنید.

مهشید، مریم ب، مرضیه، ندا: امام رضا تو را به خدا مریم و فاطی هم بطلب.

آقای x: نفر سی و دوم  خانم.....

آقای x: نفر سی و پنجم  خانم.....

فاطی ومریم ن: فقط پنج نفر دیگه موند. وای خدا.......

آقای x: نفر سی و هشتم خانم مریم ن.

آقای x: نفر سی و نهم خانم فاطمه ک.

همه بچه باهم: وای خدای من ازت مچکرم . امام رضا الهی من قربونت برم. (همرا با جیغ و داد و دست)

خانمی که می خواست نماز بخونه: چه خبرتون اینجا نماز خونست، آرومتر.

همه باهم: ببخشید، معذرت می خوایم، آخه خیلی خوشحالیم باورمون نمی شه که هممونا با هم طلبیده.

(ساعت 13:30)

همه بچه ها با هم: سلام آقای x اسم هممون بیرون اومد حالا کی می برید. چه ساعتی؟

آقای x: جداً؟؟!!!! اسم همتون؟ چه جالب پس امام رضا خیلی دوستون داشته. شنبه 12/8/86 ساعت 6 بعدازظهر.

این بود ماجرای من، امام رضا من وبقیه ی دوستا ما، به صورت باور نکردنی طلبیده و همین طور که گفتم شنبه ای که می یاد. میرم مشهد خواستم اینطوری از همتون خداحافظی کنم و بگم حلام کنید. و قول می دم برای همتون دعا کنم. قول می دم.

بدرود.