همسفر - امید به زندگی



همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....



همسفر دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦۳:٢٠ ‎ب.ظ

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ای کوچک و بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.دست به دعا شدند.
برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.
 نخست از خدا غذا خواستند.فردا,مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن, آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
 هفته ی بعد,مرد اول از خدا همسر و همدم خواست,فردا کشتی دیگری غرق شد,زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.
 دست آخر, مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت. 
 مرد دوم خواست بدون مرد دوم,به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت,مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد,چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد(همین جا بماند بهتر است)
 زمان حرکت کشتی,ندایی از آسمان آمد:"چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟"
پاسخ داد:"این نعمت هایی که بدست آوردام, همه مال خودم است,همه را خود در خواست کرده ام.درخواست های او که پذیرفته نشد.پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا,مرد را سرزنش کرد:"اشتباه میکنی, زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید"
 مرد با حیرت پرسید:"از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟"
"از من خواست که خواسته های تو را اجابت کنم."